تبليغاتX
دالان بهشت

دالان بهشت

سلام بچه ها

شرمنده ی شرمندم ........ چند وقته نبودم ...... ببخشید اگه هم نتونستم بیام یه سر بهتون بزنم .... وجدانا" نمی تونستم ...... آخه اثاث کشی داریم ....... بدجور درگیرم ...........

امید وارم به بزرگی خودتون ببخشید ....... ایشاالله ، اگه خدا بخواد یه هفته، ده روز دیگه در خدمتم ........

 

میراث پدر علیه السلام

سهراب نیستم و پدرم تهمتن نبود. اما زخمی در پهلو دارم.

زخمی که به دشنه ای تیز، پدر برایم به یادگار گذاشته است.

هزار سال است که از زخم پهلوی من خون می چکد و من

نوشدارو ندارم.

 

پدرم وصیت کرده است که هرگز برای نوشدارو، برابر هیچ کی

کاووسی، گردن کج نکنم و گفته است که زخم در پهلو و تیر در

گرده، خوشتر تا طلب نوشدارو از ناکسان و کسان. زیرا درد

است که مرد، می زاید و زخم است که انسان می آفریند.

 

پدرم گفته است: قدر هر آدمی به عمق زخمهای اوست. پس

زخمهایت را گرامی دار. زخمهای کوچک را نوشدارویی اندک

بس است، تو اما در پی زخمی بزرگ باش که نوشداروی عشق

تنها در دستان اوست.

 

او که نامش خداوند است.

 

پدرم گفته بود که عشق شریف است و شگفت است و معجزه گر.

اما نگفته بود که عشق چقدر نمکین است و نگفته بود او که

نوشدارو دارد، دستهایش این همه از نمک عشق پر است و

نگفته بود که او هر که را دوست تر دارد، بر زخمش از نمک

عشق بیشتر می پاشد!!!

 

زخمی بر پهلویم است و خون می چکد و خدا نمک می پاشد.

من پیچ می خورم و تاب می خورم و دیگران گمانشان که می

رقصم!!! من این پیچ و تاب را و این رقص خونین را دوست دارم،

زیرا به یادم می آورد که سنگ نیستم، که انسانم...

 

پدرم وصیت کرده است و گفته است: از جانت دست بردار، از

زخمت اما نه، زیرا اگر زخمی نباشد، دردی نیست و اگر دردی

نباشد در پی نوشدارو نخواهی بود و اگر در پی نوشدارو نباشی

عاشق نخواهی شد و عاشق اگر نباشی، خدایی نخواهی

داشت...

 

دست بر زخمم می گذارم و گرامی اش می دارم که این زخم

عشق است و عشق میراث پدر است.

 

میراث پدر علیه السلام!!!

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 12:51 بعد از ظهر توسط سعیده| |

 

بگویید بر گورم بنویسند زندگی را دوست داشت ،

ولی آنرا نشناخت ...........

مهربان بود ولی مهر نورزید ..............

طبیعت را دوست داشت ولی از آن لذت نبرد .............

در آبگیر قلبش جنب و جوش بود ولی کسی بدان راه نیافت .....

در زندگی احساس تنهایی می نمود ولی هرگز دل به کسی نداد ...................

وخلاصه بنویسید

زنده بودن را برای زندگی دوست داشت

نه زندگی را برای زنده بودن

  ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

از علی(ع)  پرسیدند : چه چیز تو را "علی" کرده است ؟

فرمودند :

بر درِ خانه ی دلم نشستم و نگذاشتم غیرخدا وارد آن شود

  ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

خداوندا تقديرم را زيبا بنو يس و کمکم کن:

 

آنچه را که تو زود می خواهي من دير نخواهم

 و

آنچه را که تو دير مي خواهي من زود نخواهم

 

نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 12:55 بعد از ظهر توسط سعیده| |

 

گاهی باید سکوت

 

کرد و

 

تنها دید و شنید

 

نظرتو چیه ؟؟؟؟؟؟؟ تو چی فکر می کنی ؟؟؟ تا حالا شده به این مرحله برسی ؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 5:55 بعد از ظهر توسط سعیده| |

نمی خواستم نام چنگیز را بدانم .......

نمی خواستم نام نادر را بدانم .......

نام شاهان را .....

محمد خواجه و تیمور لنگ ......

نام خفت دهندگان را نمی خواستم و خفت کِشندگان را .......

می خواستم نام تو را بدانم و تنها نامی که می خواستم،

ندانستم .............

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

آن که دانست زبان بست، و آن که می گفت،

هیچ ندانست ...................

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

دیروز دانسته آمدی ...............

امروز ندانسته عاشق شدی ...................

و فردا ......................................

فردا خواهی رفت ..........................

اما، دانسته یا ندانسته !!!؟؟؟ ..................

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 12:42 بعد از ظهر توسط سعیده| |

جوانمرد می گفت: عمری است که از خدا شرمنده ام؛

 

زیرا روزی ادعای دوستی خدارا کردم و گفتم: خدایا، شصت سال است

 

که در دوستی تو را می زنم و در شوق تومی سوزم و تو پاسخم نمی دهی ...

 

خدا گفت: اگر تو شصت سال در دوستی ام را زده ای، من از ازل،

 

درِ دوستی ات را زده ام، و از اشتیاقی که به تو داشتم، آفریدمت!

 

جوانمرد گفت : هیچ کس نیست که در دوستی از خدا پیش افتد.

 

خدا در همه چیز قدیم است و در دوستی قدیمی ترین .

           ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تا حالا فکر کردین به این موضوع ....... به این که اگه خدا می خواست

می تونست ما رو نیافریند ..... ژس دوستمون داشته ، براش مهم بودیم ....

آره با توام ، با خود تو ...... که فکر می کنی خدا دیگه کاری باهات نداره و

فراموشت کرده و از این حرفا ........ اگه تو فراموشش نکرده باشی ،

مطمئن باش او هیچ وقت نه تنها فراموشت نمی کنه بلکه ژا به ژا داره میاد ،

مواظبته ، یه وقت اشتباه نری .... اگه یه جایی یه وقتی اشتباهی کردی

حتما باید این جوری میشده ، یعنی اینکه اون اشتباهه برات لازم بوده ، باعث

رُشدت میشده ...... می فهمی که چی میگم .... حالا برو یه کم فکر کن ببین

درست میگم یا نه .......

نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:37 بعد از ظهر توسط سعیده| |

 

خداوندا اگر يك شب خدايي را به من بخشي و يك شب بنده ام باشي .

تورا از حال دنيا بي نيازت ميكنم آن شب
تمام خوب رويان زمين رابرايت بنده مي سازم ؛
خدا وندا اگر يك شب خدايي را به من بخشي و يك شب بنده ام باشي .

ندا از عرش آمد : بيا امشب خدايي كن ،
مرا با مركبي بسوي آسمان بردندومن آنجا خدا بودم ،

وهر كس را شكايت بود يكي از دست فرزندش كه شبها باده مي نوشد ،
گرفتم جان فرزندش
زهركس شكوه افتد مي گرفتم جان اورا تا نباشد
به ناگه نام من از شكوه ها افتاد ...........................


خداوندا غلط كردم خطا كردم گنه كردم نمي خواهم خدا باشم ..........

همان بهتر خدا باشي و من بنده ات باشم ................

 

نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 12:19 بعد از ظهر توسط سعیده| |
 قصه را که می دانی؟ قصه مرغان و کوه قاف را ، قصه رفتن و آن هفت

وادی صعب را، قصه سیمرغ و آینه را؟

قصه نیست؛ حکایت تقدیر است که بر پیشانی ام نوشته اند. هزار سال است

که تقدیر را تاخیر می کنم.

اما چه کنم با هدهد، هدهدی که از عهد سلیمان تا امروز هر بامداد صدایم

می زند؛ و همان گنجشک کوچک عذرخواهم که هر روز بهانه ای می آورد،

بهانه های کوچک بی مقدار.

تنم نازک است و بال هایم نحیف. من از راه سخت و سنگ و سنگلاخ

می ترسم. من از گم شدن،من از تشنگی، من از تاریکی و دور واهمه دارم.

گفتی قرار است بال های مان را توی حوض داغ خورشید بشوییم؟

گفتی که این تازه اول قصه است؟

گفتی که بعد نوبت معرفت است و توحید؟ گفتی که حیرت، بار درخت توحید

است؟ گفتی بی نیازی ... ؟

گفتی که فقر ... ؟ گفتی که آخرش محو است و عدم ... ؟

آی هدهد! آی هدهد! بایست؛ نه، من طاقتش را ندارم ........

.

.

.

 بهار که بیاید، دیگر رفته ام، بهار، بهانه رفتن است. حق با هدهد است که

می گفت: رفتن زیباتر است،

ماندن شکوهی ندارد؛ آن هم پشت این سنگ ریزه های طلب.

گیرم که ماندم و باز بال بال زدم، توی خاک و خاطره، توی گذشته و گِل.

گیرم که بالم را هزار سال دیگر هم بسته نگه داشتم، بال های بسته اما

طعم اوج را کِی خواهد چشید؟

می روم، باید رفت؛ در خون تپیده و پرپر.

سیمرغ، مرغان را در خون تپیده دوست تر دارد. هدهد بود که این را به من

می گفت.

راستی، اگر دیگر نیامدم، یعنی که آتش گرفته ام؛ یعنی که شعله ورم!

یعنی سوختم، یعنی خاکسترم را

هم باد برده است.

می روم اما هرجا که رسیدم، پری به یادگار برایت خواهم گذاشت.

می دانم، این کمترین شرط جوانمردی است.

بدرود، رفیق روزهای بی قراری ام!

قرارمان اما در حوالی قاف، پشت آشیانه ی سیمرغ، آن جا که جز بال و پر

سوخته، نشانی ندارد .....

سلاااااااااااااااااااااااااااااااام ، به دوستای گلم ، به همه اونایی که تو این مدتی که نبودم تنهام نذاشتن و منو فراموش نکردن ......... نمی دونم چی جوری ازشونتشکر کنم ..... فقط می تونم بگم ..... یه عالمه ممنون و دم همتون گرم........ امیدوارم امسال، سال برآورده شدن آرزوهاتون باشه ............. ببخشید که دیر اومدم ........ شرمنده ........

نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 12:32 بعد از ظهر توسط سعیده| |
 

 وقتی نیایش می کنیم و می گوییم :

 

یا مقلب القلوب و الابصار  

                       یا مدبر الیل و انهار

                                   یا محول ال حول والاحوال

                                                  حول حالنا الی احسن الحال

 

به را ستی کدام «حال احســــــن» را می گوییم ؟!

امروز عــــــــــید است و از جنس پاکـــــی ،

خود را بزداییم از آن چه آلودگـــــــی است .....

و بدانیم که بزرگترین آلودگی « ندانســـــــــــــتگی » است .

و چه زیباســــــــت !

انســــــــــانی خود را متولد می کند ،

تولدی از جنس آگاهـــــــــی ، شـــــــــــعور ، معنـــــــــــــــــــــــــا

و در واقع یک هم آغوشی با خویشتن خویش

و این هم فرزندی خواهد داشت

که نامش را در هستی « عشـــــــــــــــــــق » نامیده اند .......

و این عشق

آغازی به کوچکی انســــــــــــان و نهایتی به بزرگی خالـــــــــــــق

دارد ........

 

دوستای گلم عید همتون رو پیشاپیش تبریک میگم ....... امیدوارم سالی سرشار از سلامتی روح و جسم ، موفقیت و هرآنچه خوب است داشته باشید .......... این پست رو خیلی دوست دارم ........ عاشقشم ......... حتما با دقت بخونیدش ........

من تا بعد سال تحویل دیگه پست جدیدی نمی ذارم .......... ولی میام به شماها سر می زنم اگه بشه .........

دیگه اینکه سر سفره یادتون نره من رو هم دعا کنید ..... خیلی خیلی محتاجم .... باور کنید .....

به امید این که سال خوبی داشته باشید ، تا سال بعد فعلا ....خداحافظ

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 1:44 بعد از ظهر توسط سعیده| |

الان همه جا دارن خونه تکونی می کنن ........ تو رو نمی دونم .......

کاش با خونه تکونی خونه هامون ، دلامون رو هم یه نگاهی بهش

بندازیم.......... بد نیست ......... یه بار امتحان کن ....... اگه ضرر دید با من .....

نترس امتحانش کن ..... تمام سوراخ سمبه هاشو خوب بگرد ......... نکنه یه

وقت یه کینه ی قدیمی ، یه گله و شکایتی ، یه چیزی خدای نکرده جایی

قایم شده باشه و تو خبر نداشته باشی ........ بعد از این که همشون رو پیدا

کردی ، اگه خواستی ، اگه دیدی چقدر دلت شلوغه از چیزای بی خودی

 ........... یه تکونی به خودت بده ........ بد نیست ......... اون وقت

می بینی که امسال با هر سال دیگه ای فرق داره ........ امتحان کن بی

ضرره ، بی ضرره ............

 

چرا می خوای بهار لبخند و خیال رو با گلولۀ ماتم و اندوه خراب کنی ؟

آن قدر به دلت چاشنی تلخ و تند نزن !

حوض تشنگی رو با گلولۀ یخ پر نکن !

آئینۀ دلت روغبار ملالت گرفته ، گه گاهی گردگیریش کن !

تو بازار کهنه فروش ها دنبال چی می گردی ، همون قناری دلت ، روشنی و

صفای دلت ، همون باغچۀ نگاهت عتیقه است !

به جوونای دریایی نگاه کن ! به اونایی که دلشون قدِ یه دریاست ! به اونایی

که ...........

غریبه که نیستن ...... بابا بسه دیگه ، خسته نشدی ، من که کم آوردم ، بابا

دَمِت گرم ، تا کی می خوای ادامه بدی ، من که دیگه نیستم ، نگی رفیقه

نیمه راهی و از این حرفا که خوشم نمیاد ، آخه اینم راهه که من و تو توش

داریم راه میریم ؟؟؟؟

حالا اگه تو هم مثل من خسته شدی اگه می خوای از مرداب بیهودگی و

خودسری بیای بیرون ...........

یه یا علی بگو و به زندگی ! آره به زندگی بگو ســــــــــــــــــــــــــــــلام !

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 12:58 بعد از ظهر توسط سعیده| |

ما و مجنون همسفر بودیم در راه جنون

او به مقصود رسید و ما هنوز اندر خَم یک کوچه ایم

نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 12:43 بعد از ظهر توسط سعیده| |
هي با شماره هاي غلط زنگ مي زند،آن وقت من اشتباه مي کنم و شیطان

کيف مي کند ديروز يک فرشته به من گفت:

تو گوشي دل خود را بد گذاشتي، آن وقتها که خدا به تو زنگ مي زد

آخه ، چرا جواب نمي دهي ؟ چرا بر نمي داري؟

يادش به خير، آن روزها، مکالمه با خورشيد، دفتر چه هاي ذهن کوچک مرا

سرشار از خاطره مي کرد .

امروز پاره است آن سيم ها که دلم را تا آسمان پرواز مي داد .

با من تماس بگير خدا ، حتي هزار بار، وقتي که نيستم لطفا پيام خودت را

روي پيغام گير دلم بگذار .

حواست باشه از این به بعد پیغامگیر دلت همیشه ی همیشه روشن باشه ......... چون ممکنه خدا تماس بگیره و تو حواست نباشه ............. اون وقت چه قدر دلت می سوزه ...........

وای چه قدر بده که خدا به آدم زنگ بزنه و آدم متوجه نشه !!!!!!!!!!!!!!! خلاصه از من گفتن بود ُ حواست هم باشه به تلفن هر کسی هم جواب ندهی چون ممکنه شیطان باشه ............ اون وقته که دیگه واویلا .....................

نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 12:36 بعد از ظهر توسط سعیده| |

من به آمار زمین مشکوکم ..............

اگر این شهر پر از آدمهاست ..............

پس چرا این همه دلها تنهاست ..............

 

به نظر شما چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هان ، چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟این همه تنهایی ، برای چیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ درعین اینکه همه کم کم سه ، چهار تا دوست دختر یا دوست پسر دارن ، ولی از هر کدوم بپرسی بازم تنهاست !!!!!!!!!!!!!!!!!! چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 12:25 بعد از ظهر توسط سعیده| |

وفات حضرت محمد (ص) (عشق خدا )

حضرت امام حسن مجتبی (ع)

و آبروی ایرانمون امام رضا (ع)

را به همه شما دوستان تسلیت عرض می کنم .

 

التماس دعا ، خواهشا درحین دعا کردن من بنده حقیر خدا رو فراموش نکنید که خیلی محتاجم ..........

نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 12:54 بعد از ظهر توسط سعیده| |

آقا ، با یک نگاهت بی ریا و ساده ام کن

ولگردم و هر جاییم قلاده ام کن

آقا ، قربون صحن و گنبد و گلدسته هاتم

گرد و غبار جاروی جارو کشاتم

آقا گندم بریز برام ، آقا گندم بریز برام

به خدا کفترت می شم ، به خدا کفترت می شم

اگه تو یه نگام کنی اگه تو یه نگام کنی

رفیق سر به راهت می شم

 

اگه اون شه وفا نکنه ، وفا نکنه

وفاداری ندارم ، وفاداری ندارم

رخ از من گر بگردونه ، رخ از من گر بگردونه

دیگه یاری ندارم ، دیگه یاری ندارم

اگه آقام نگام نکنه ، نگام نکنه

خریداری ندارم ، خریداری ندارم ، خریداری ندارم .........

 

نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 12:49 بعد از ظهر توسط سعیده| |
نمی خواستم نام چنگیز را بدانم .....

نمی خواستم نام نادر را بدانم .........

نام شاهان را ......

محمد خواجه ......

و تیمور لنگ ..........

نام خفت دهندگان را نمی خواستم و خفت کشندگان را .........

می خواستم نام تو را بدانم و تنها نامی که می خواستم ،

ندانستم ؟! ................

شما چه طور ؟؟؟؟؟؟؟؟ موافقین یا نه ؟؟؟ ( تنها نامی که می خواستین ، دونستین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ )

 

 

نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 12:33 بعد از ظهر توسط سعیده| |

        ولنتاین را جشن نخواهیم گرفت و به هم تبریک نخواهیم گفت

روز عشق را از 25 بهمن (ولنتاين) به 29 بهمن( سپندارمذگان ايرانيان باستان )

  تغيير خواهيم داد ........ 29  بهمن روز عشق روز سپندارمذگان شاد باشید

بوسه بر خاک پاک آريا ............بوسه بر دست ايرانيان

                   

نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 1:21 بعد از ظهر توسط سعیده| |

       وقتي بزرگ ميشوي ، ديگر خجالت ميكشي به گربه ها سلام كني و براي

              پرنده هايي كه آوازهاي نقره اي ميخوانند ، دست تكان بدهي !

     خجالت ميكشي دلت شوربزند براي جوجه قمريهايي كه مادرشان برنگشته

   فكرميكني آبرويت ميرود اگر يكروز مردم ــ همانهايي كه خيلي بزرگ شده اند ــ 

                          دلشوره هاي قلبت را ببينند و بتو بخندند !

 وقتي بزرگ ميشوي ، ديگر نميترسي كه نكند فردا صبح خورشيد نيايد ، حتي دلت

         نميخواهد پشت كوهها سرك بكشي و خانه خورشيد را از نزديك ببيني !

      ديگر دعا نميكني براي آسمان كه دلش گرفته ، حتي آرزو نميكني كاش قدت

                          ميرسيد و اشكهاي آسمان را پاك ميكردي !

 وقتي بزرگ ميشوي ، قدت كوتاه ميشود ،آسمان بالا ميرود و توديگر دستت به ابرها 

نميرسد، و برايت مهم نيست كه توي كوچه پس كوچه هاي پشت ابرها ستاره ها

                                           چی بازي ميكنند !

آنها آنقدر دورند كه حتي لبخندشان را هم نمي بيني ، وماه ـ هم بازي قديم توـ آنقدر

       كمرنگ ميشود كه اگر تمام شب را هم دنبالش بگردي ، پيدايش نميكني !

 وقتي بزرگ ميشوي ، دور قلبت سيم خاردار ميكشي وتمام پروانه ها رابيرون ميكني

              وهمراه بزرگترهاي ديگر در مراسم تدفين درختها شركت ميكني !

 

                        وفاتحه تمام آوازها وپرنده ها را مي خواني !

     ويكروز يادت مي افتد كه سالهاست تو چشمانت را گم كرده اي ودستانت را در

                                كوچه هاي كودكي جا گذاشته اي !

                                 آنروز ديگر خيلي دير شده است ....

                                  فرداي آنروز تو را به خاك ميدهند
                                           

                                                و ميگويند :
                                   

                                         خيلي بزرگ شده بود !

 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 12:22 بعد از ظهر توسط سعیده| |
..... دو رکعت نماز عشق می خوانم قربت الی قلبک !

..... هزار آفتابگردان پشت سرم تکبیر می گویند : الله اکبر ..... تکبیرة الاحرام !!

..... الحمدلله برای آفرینش چشمانت ! ..... الله اکبر به خاطر برق نگاهت ! .....

..... الحمدلله به خاطر ...... ! یا رحمان و یا رحیم !!

...... خودم را سپردم به تو . توی این همه دلرعشه !

..... اهدنا الصراط المستقیم ! ...... صراطی از صراط تو مستقیم تر هست مگر ؟!

..... پس اگر خدا بخواهد هدایت شده ام !!

صراط الذین ....... ! آی سیب درشت ! عطرآگین ترین نعمت خدا !! .......

اگر تو با من باشی دیگر « مَدٌ »ِ هیچ « ضالین » ی به من نمی چسبد !

قل هو الله احد !

بگو ! بگو ! بگو ..... عشق یکی است !

....... الله الصمد !

بگو ! بگو ! بگو ..... عشق بی نیاز از ماست ، اما من و تو به او محتاجیم !

...... لم یلد ولم یولد !

بگو ! بگو ! بگو ...... عشق حاصل جمع من وتو نیست ! عشق دریایی ست که من و تو

در آن غرق می شویم !

...... ولم یکن له کفوا احد !

و عشق بی شریک ترین حس شادمانۀ دنیاست ! قسم به خدای احد و واحد !

.......... الله اکبر !

خم می شوم زیر بار این همه حرف عاشقانه ! ...... واژه ها معوج می شوند ! ...... زیباترین

جملات عقیم می مانند !!

سبحان الله ...... چه آفتابی ! سبحان الله ........ چه بارانی ! ...... سبحان الله ...... چه برفی !

....... فتبارک الله احسن الخالقین !!

تمام نیرویم را جمع می کنم تا فریاد عشقم به گوش تو برسد ........

بلند می شوم : سمع الله لمن حمده !! ....... از نا می روم ......... به خاک می افتم !

سبحان الله ........ سبحان الله ........... سبحان الله !

...... چشمانم خیس می شود ! سجاده رنگ خون می گیرد ! چشمم سیاهی می رود !

می نشینم روی دو زانوی لرزانم !

شهادت می دهم که عشق خود خداست !

شهادت می دهم که خدا چیزی جز عشق نیست !

شهادت می دهم که محمد فرستادۀ عشق است !

شهادت می دهم که دارم شهید می شوم !

.

.

.

سلام بر دلم که دارد پرپر می زند !

سلام بر همۀ آنها که عشق را رحمت خدا می دانند !

سلام بر گیسوان تو که بافۀ دستانم خداست !

......

الله اکبر ....... الله اکبر ....... الله اکبر .............

هیچی نمیگم ؟؟؟؟؟؟؟ فقط نظرتون چیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 1:9 بعد از ظهر توسط سعیده| |
خدا را شكر كه تمام شب صداي خرخر همسرم را مي شنوم اين يعني او

                     زنده وسالم در كنار من خوابيده است

خدا را شكر كه ماليات مي پردازم اين يعني شغل و در آمدي دارم و بيكار

                                             نيستم .

خدا را شكر كه بايد ريخت و پاش هاي بعد از مهماني را جمع كنم. اين يعني 

                                  در ميان دوستانم بوده ام .

خدا را شكر كه لباسهايم كمي برايم تنگ شده اند . اين يعني غذاي كافي

                                       برای خوردن دارم .

خدا را شكر كه در پايان روز از خستگي از پا مي افتم.اين يعني توان سخت

                                         كار كردن را دارم .

خدا را شكر كه بايد زمين را بشويم و پنجره ها را تميز كنم.اين يعنی من

                                           خانه اي دارم .

خدا را شكر كه در جائي دور جاي پارك پيدا كردم.اين يعني هم توان راه رفتن 

                       دارم و هم اتومبيلي براي سوار شدن .

خدا را شكر كه سرو صداي همسايه ها را مي شنوم. اين يعني من توانائي

                                            شنيدن دارم .

خدا را شكر كه اين همه شستني و اتو كردني دارم. اين يعني من لباس

                                       براي پوشيد دارم .

خدا را شكر كه هر روز صبح بايد با زنگ ساعت بيدار شوم. اين يعني من هنوز

                                               زنده ام .

خدا را شكر كه گاهي اوقات بيمار مي شوم . اين يعني بياد آورم كه اغلب     

                                    اوقات سالم هستم .

خدا را شكر كه خريد هداياي سال نو جيبم را خالي مي كند. اين يعني

            عزيزاني دارم كه مي توانم برايشان هديه بخرم .

نظر شما چیه ؟؟؟ به نظرتون اگه به این مسائل این جوری نگاه کنیم ، بهتر نیست ؟؟؟؟؟ قشنگ تر نیست ؟؟؟ زندگی بهتری نداریم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟




 

نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 1:1 بعد از ظهر توسط سعیده| |
یه روز که از همه چی ، از زندگی ، از دوستام ، از کارم و از ........ خسته شده بودم ؛

تصمیم گرفتم همشون رو رها کنم و برم . قبل از اون برای آخرین بار به جنگل رفتم و

رو به خدا گفتم :

« آیا می توانی دلیلی برای ادامۀ زندگی برایم بیاوری ؟ »

خدا گفت : « آیا سرخس و بامبو را می بینی ؟ من بامبو و سرخس رو با هم کاشتم و

غذا و نور یکسانی به آنها دادم . سال اول سرخس سر از خاک برآورد اما از بامبو خبری نبود ؛

 ولی من امیدم را قطع نکردم .

در دومین سال سرخس ها رشد بیشتری کردند وزیبایی بیشتری به جنگل دادند؛ اما باز از

بامبوهاخبری نبود، ولی باز من بامبوها رو رها نکردم . در سال سوم و چهارم نیز بامبوها رشد

نکردند . سال پنجم جوانۀ کوچک بامبو نمایان شد . پنج سال طول کشیده بود تا ریشه هایش به

اندازۀ کافی قوی شوند.ریشه هایی که بامبو را قوی می ساخت و آنچه را او برای زندگی نیاز

داشت فراهم می کرد .

آیا می دانی در تمام این سال ها که تو درگیر مبارزه با سختی ها و مشکلات بودی ، در حقیقت

ریشه هایت را مستحکم می ساختی ؟ من در تمام این مدت تو را رها نکردم ، همان گونه که

بامبو را رها نکردم .

هرگز خودت را با دیگران مقایسه نکن ، بامبو و سرخس دو گیاه متفاوت اند ، اما هر دو به

زیبایی جنگل کمک می کنند .

زمان تو نیز فرا خواهد رسید . تو نیز رشد می کنی و قَد می کشی ! »

از خدا پرسیدم : « من چقدر قد می کشم ؟ »

در پاسخ از من پرسید : « بامبو چقدر رشد کرد ؟ »

جواب دادم : « هر چقدر که بتواند . »

گفت : « تو نیز باید رشد کنی و قد بکشی ، هر اندازه که بتوانی ، به یاد داشته باش

که من هرگز تو را رها نخواهم کرد . »

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 12:40 بعد از ظهر توسط سعیده| |